شرح حال یک زمانِ پوشیده از مهِ آرامش؛ با نغمهسرایی آسمان.
· 12 ساعت پیش · قبل سپیدهدم، با نمهی بارون و رعدوبرق، همراهه. دمای متعادل و حسوحال آخر شهریوری. دوران دبستانم، عاشق روزهای بارونی بودم؛ ولی الان، میونهی خوبی باهاش ندارم. این روزا بیشتر از هرچیزی، دلم برای اوقات مدرسهام تنگ میشه؛ نه درس، نه اون آدما، فقط همون حسوحال.
چندوقتیه زندگی متظاهرانهایرو میگذرونم، شایدم سالها. دنبال ثبات شخصیت بودم و آخر، پی بردم که نیازی نیست، فقط باید بذارم هرکدوم از منها، زندگیشو بکنه؛ مگه غیر اینه که زندگی فقط یه پارهخطه؟ شاید همین حرفهم وانمود به بیخیالیه. البته باید بگم که زندگی من، درعین سادگی، مجموعهای از پارهخطهاست، نه یکی.
قبل پایان صفحه، جا داره که نقل قول کنم؛
«امشب صدای باد نمیآید
شاید که مرگ، پیش زمان خفتهست»