از کودکی معصوم، تا یک دیکتاتور.
· 21 ساعت پیش · نمنم دلنشین پگاه، رفتهرفته به یک رگبار سیلآسا بدل شد؛ انگار که داشتم سیر عمر یک کودک بیگناه، تا جوانیْ منضبظ و منطقی، و بعدتر، به یک بزرگسال بیرحم و مستبد را نظاره میکردم. آرام گرفت و بند آمد؛ بعدازظهر، دیگر هیچ بارانی نبود؛ تااینکه حالا، دوباره نمنمهی ریاکارش شکل گرفته؛ درست است، اگر زمین، خیس باشد، حتی همان باران آرام، رگبار گذشتهرا برایت مجسم میکند.